قسمت دوم
جنگ آن قدر طول کشید تا بزرگ شدم
چهارده ساله بودم که به جبهه رفتم !
حالا شانزده ساله شده بودم
و در واحد اطلاعات دیده بان بودم،
کارم رصد کردن خطوط دشمن بود.
از چند روز قبل شایعه شده بود
دشمن قصد دارد در جزیره مجنون پاتک بزند. موقع برگشتن از دیده بانی علی یوسفی سوره را دیدم.
ادامه در ادامه مطلب...
قسمت دوم
جنگ آن قدر طول کشید تا بزرگ شدم
چهارده ساله بودم که به جبهه رفتم !
حالا شانزده ساله شده بودم
و در واحد اطلاعات دیده بان بودم،
کارم رصد کردن خطوط دشمن بود.
از چند روز قبل شایعه شده بود
دشمن قصد دارد در جزیره مجنون پاتک بزند. موقع برگشتن از دیده بانی علی یوسفی سوره را دیدم.
در پادگان قدس همدان دوره تخصصی انفجارات را باهم گذراندیم .فکر نمی کردم علی را در جزیره مجنون ببینم. با هم خاطرات گذشته را مرور می کردیم .
علی می گفت :
بعد از فتح خرمشهر قبل ازینکه بروم مسجد جامع،رفتم خانه، عراقی ها دو خرمشهری را در باغچه ی خانه مان خاک کرده بودند !
بعد می گفت :
<<با دوستات بیش از حد قاطی نشو، اینجا رفاقت ها با رفاقت های توی شهر فرق میکنه ،عُمر دوستی ها کوتاهه، دوستات شهید میشن خیلی زجر میکشی، ماها باهم بودنمون کوتاه و دست خودمون نیس، دست تیر و ترکش های دشمنه !>>
بعد از گفتگویی از علی جدا شدم شب از نیمه گذشته بود. بیش از حد خسته بودم. ساعت سه و ربع بامداددر یک چشم به هم زدن آسمان جزیره صحنه ی آتش وانفجار شد. خمپار انداز ها ،کاتیوشاها و توپ های دوربرد دشمن مثل باران بهاری روی جزیره ی شمالی
و جنوبی مجنون جاده و پدخندق آتش می ریخت.به خاطر تحریم هایی که شده بودیم از نظر مهمات ،امکانات و ادوات نظامی کمبودهای زیادی داشتیم.ساعت چهار و نیم بامداد عراقی ها سوار بر قایق به سمت جاده خندق پیشروی کردند. باید دکل را ترک می کردم،تویوتا لندکروز <<خسرو مرتب فرمانده ی تیپ>> ، بر اثر انفجار های پی در پی آبکش شده بود. شیشه هایش خرد شده بود و یک لاستیک هم سوارخ شده بود.
تعدادی از بچه ها شهید و مجروح کنار جاده افتاده بودند. خسرو گفت :
شهدا را کاری نداشته باشید فعلا مجروحان را سوار کنید. از کف ماشین خون و خونابه جاری بود.در مدتی که جبهه بودم حجم آتش به این سنگینی ندیده بودم !
ساعت حدود شش صبح بود که دشمن از چند محور حمله را آغاز کرد.
یکی از گروهان های گردان ویژه شهدا در حال اعزام به پد خندق بود.
ولی پور دودل بود مرا به عنوان بلدچی جلو بفرستد، فهمیدم چرا دودل و مردد است. به خاطر برادرم که هشت ماه قبل شهید شده بود، دلش نمیخواست جلو بروم. میترسید شهید شوم. با اصرارم قانع شد مرا جلو بفرستد و من عازم شدم . .
بوی خدا...ما را در سایت بوی خدا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 236