قسمت نهــم
سه، چهار نظامی عراقی از سنگر بالا آمدند از نگاهشان فهمیدم از این طرف سنگر،یعنی جایی که من بودم،می ترسیدند. چند نارنجک در فاصله ی ده، دوازمتری ام پرتاب کردند. ترکش یکی از نارنجک ها به دست راستم خورد.یکی از آن ها چشمش به من افتاد، تیربارش را به طرفم نشانه رفت و با صدای بلند گفت : لاتتحرک!تکان نخور! نگاهم به نگاهش بود که ادامه داد: ارفع یدیک،دست هاتو ببر بالا! دست هایم را بالا بردم...
ادامه در ادامه مطلب...
قسمت نهــم
سه، چهار نظامی عراقی از سنگر بالا آمدند از نگاهشان فهمیدم از این طرف سنگر،یعنی جایی که من بودم،می ترسیدند. چند نارنجک در فاصله ی ده، دوازمتری ام پرتاب کردند. ترکش یکی از نارنجک ها به دست راستم خورد.یکی از آن ها چشمش به من افتاد، تیربارش را به طرفم نشانه رفت و با صدای بلند گفت : لاتتحرک!تکان نخور! نگاهم به نگاهش بود که ادامه داد: ارفع یدیک،دست هاتو ببر بالا! دست هایم را بالا بردم با صدای بلند گفت: ارمی سلاحک،سلاحتو بنذاز. دیگرنظامی کنارش پرچم عراق را روی نوک سنگر به زمین کوبید.تصویری از اولین نظامی عراقی که اسیرم کرد، در ذهنم نقش بسته است،آدم لاغراندام با چشمان ریز و صورت سبزه که لباس پلنگی پوشیده بود و خال سیاهی روی پیشانی اش بود. وقتی دست هایم را بالای سرم بردم، سخت ترین لحظه برای هر سربازی در هر گوشه ای از جهان است.در آن لحظه بدجوری پیش خودم و عراقی ها شکستم.به دلیل خونریزی، عطش و شدت گرمای سوزان ضعف شدیدی پیدا کرده بودم.شرجی هوا اذیتم می کرد.تنگی نفس و خفگی بهم دست داده بود.پشه ها و مورچه ها دور زخم پایم جمع شده بودند و خونم رامی مکیدند.دیگر در هیچ نقطه ای صدای تیراندازی به گوش نمی رسید.
یکی از عراقی ها نزدیکم شد و با اسلحه به سینه ام کوبید. از پشت به زمین افتادم. همه ی حواسم به پایم بود که ضربه نبیند. یکی شان دستم را با سیم تلفن صحرایی از پشت بست. سی، چهل نظامی دور تا دورم ایستاده بودند. آن ها ساعت مچی، انگشتر، تسبیح، پول، و سایل شخصی شهدا را بر می داشتند. دو نفرشان سر تقسیم وسایل شهدا دعوایشان شده بود. تعدادی از آن ها وسایل شهدا را که برمی داشتند، به جنازه مطهرشان گلوله می زدند.سرم گیج می رفت. ضعف شدیدی داشتم. یکی از آن ها که جثه ی لاغر و قد نسبتا کوتاهی داشت،گلنگدن کشید و در حالی که به طرفم نشانه رفته بود، گفت: اقتلک؟، بکشمت؟! ترجیح دادم نگاهم به طرف نیزار های جزیره باشید تا چشمم به صورتشان نیفتد. موهایم را می کشیدند تا بهشان نگاه کنم.
آرنجم از ضربه پوتین یکی از عراقی ها بدجوری درد می کرد. یکی شان به طرفم اسلحه کشید. فکر کردم جدی جدی قصد کُشتنم را دارد. به عربی فحش میداد.چشمانم را به انتظار تیر خلاص بستم و شهادتین را گفتم.
ادامه دارد...
بوی خدا...ما را در سایت بوی خدا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 204